
کسی ما را نمی جوید
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم درحسرت یک بی ریای مهربان مانده است
کدامین یار ما را می برد؟!
تا انتهای باغ بارانی
کدامین اشنا آیا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را؟
واما با توام...
ای انکه بی من
مثل من تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی ایی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت...
التیا م دستهایت را...
دریغ از ما نمی کردی...
من امشب از تمام خاطراتم
با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک
خواهم ریخت....
من امشب
دفتر تقویم عمرم را
به دست عاصی دریا ی نا ارام خواهم داد
همان دریا که می گفتی
تو را در من تجلی می کند
ای دوست
همان دریا که بغض شکوه هایم
در گلوی موج خیزش زخم بر می داشت
واما بی تو ام
ای آنکه بی من مثل من
تنهای تنهایی
کدامین یار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی

وقتي ستاره ي من شدي ، هيچ تلسكوپي هنوز تو را نديده بود و كشفت نكرده بود
.
وقتي كهكشان من بودي ، هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود
.
وقتي مجنونت شدم ، صحرا هنوز افتتاح نشده بود
.
وقتي تو زيباي من شدي ، هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا ناشناخته بود
.
وقتي دروازه بان دروازه ي دلم شدي ، هنوز خط هيچ دروازه اي را نكشيده بودند
.
وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز كسي درست نمي دانست دايره چيست
.
وقتي رنگين كمان صدايت كردم ، همه به آن چيزي كه بعد از باران در مي آمد ميگفتند:
:
مهمان هفت رنگ نا خوانده
!
وقتي صدايت كردم ، هنوز كسي معني انعكاس صدا در كوه ها را نمي فهميد ، من در كوه صدايت كردم و همه
از صدايي كه برگشت ترسيدند و من شادمان شدم از اينكه هيچ رقيبي تو را از من نخواهد دزديد .
وقتي عاشقت شدم ، همه خواب بودند
.
وقتي بدرقه ات كردم ، آنهم با اشك ، هيچ كس اشك را دليلي براي بدرقه نمي دانست و هيچ كس توي
چشمانش يك مرواريد گريه هم نداش
.
وقتي پيدايت كردم ، همه گُم شده بودند
.
وقتي دنياي من شدي ، همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان
.
وقتي ديوانه ات شدم ، تصور همه از ديوانه كودك سنگ به دستي بود كه خشم ِ چشم ِ درشت و سنگ ِ بزرگ ِ توي دستش همه را مي ترساند
.
وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم ميزند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند ... بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن ِ بسيار است كه
انسان چوب مي شود.
